خرید بک لینک

درباره سایت

pst 5

امکانات وب

لالایی کن بخواب خوابت قشنگه گل مهتاب شبا هزارتا رنگه

یه وقت بیدار نشی از خواب قصه یه وقت پا نزاری تو شهر غصه

لالایی کن مامان چشماش بیداره مثه هر شب لولو پشت دیواره

دیگه بادبادکی تو نخ نداره نمیرسه به ابر پاره پاره

چقد این شعر خوبه خدا!!

همین الان در همین ثانیه قول میدم اگه روزی بچه دار شدم واسش بخونم این لالایی رو

دلم گرفته همینجور الکی

دلم میخواست با یکی صحبت کنم راستش صحبت هم نه دلم میخواست فقط یکی بود که بغلش کنم و تو بغلش گریه کنم اونم بدون هیچ حرفی فقط فشار دستاشو دورم محکمتر کنه...

هیچی ندارم بگم

حتی نمیدونم از چی ناراحتم

اصلا ناراحتم؟

یه حسی دارم خودمم نمیدونم چیه

هرچی هست خوب نیس

اذیت میکنه

یه حس سنگینی روی قفسه سینه

هیچوقت نتونستم احساساتمو اونجور ک هس بیان کنم

هیچوقت نتونستم اون ادمی که واقعا هستم رو به بقیه نشون بدم

حتی عزیزترین ها و صمیمی ترین ها

نمیدونم چرا

نمیدونم چرا این قابلیت رو ندارم

خیلی دوس دارم داشته باشمش

خیلی ادمو راحت میکنه

بار و سنگینی رو از دوش ادم برمیداره

ولی اینجوری هی مجبوزی بریزی تو خودت

و هی روز به روز سنگین و سنگین تر...

ادمای برونگرا ادمای خیلی خوشبختی هستن

شاید مشکلاتی هم داشته باشن اما به اندازه درونگراها نیست قطعا...

اینقد از احساساتم حرف نزدم که حتی اینجا هم نمیتونم بیانشون کنم

اینجایی که میدونم هیچکی جز خودم مطالبشو نمیخونه و اگه یک در میلیون کسی هم بخونه اصلا منو نمیشناسه...

چ دردیه این خدا؟

برچسب: نویسنده: نوید نجفی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 6:07

صفحه بندی