همیشه دلم تنگه اما خب یوقتایی بیشتر
یه متنی خوندم که عین واقعیت بود میگفت
بالاخره یه روز بی رحم ترین دلتنگی میاد سراغت...دلتنگی که هیچ راه فراری نداره...
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه...
فقط گاهی فراموش میشه...
همین :)
نمیدونم چرا هنوز باور نکردم که دیگه نیست
که دیگه نمیبینمش
که دیگه رفته
که دیگه نمیاد
دیگه نمیاد...
خدایا یعنی واقعا دیگه نمیاد؟ یعنی واقعا دیگه نمیتونم بغلش کنم؟ شونه هاشو بعد کار واسش ماساژ بدم؟
خدایا چرا نبوسیدمش تا بود؟؟چرا دستاشو نبوسیدم؟؟چرا تا میتونستم بغلش نکردم؟بوش نکردم؟
چرا؟چرا؟چرا؟
خدایا چرا اینقدر زود ازم گرفتیش؟چطور دلت اومد یه دختر پونزده ساله که تو کل فامیل به بابایی بودن معروفه یهو شب بخوابه و صبح ببینه یتیم شده؟؟چطور تونستی قربونت برم؟؟
هنوزم نمیدونم چطور بعد از این خبر زنده موندم!!
حاضرم نصف عمرمو بدم اما یه بار دیگه بابامو بغل کنم خدا
الصن یه بار دیگه بابا صداش کنم اونم با بابا گفتن جوابمو بده
خدایا دلم واسه بابا گفتتن تنگ شده
چقدر دوس دارم برم یه جا اونقدر جیغ بزنم داد بزنم تا خودت بیای پایین و جوابمو بدی...
چن روز دیگه تولدمه
تولد بیست سالگی...
ولی نیست که ببینه...
نیست...
برچسب:
نویسنده: نوید نجفی